زار و پریشان میشوم گر دیده ات پنهان کنی
غمهای من کم باشد و اینک دو چندان میکنی!
دانی که چشمان ترت بر دیده ی غمگین من
سنگینی دنـیا بود ، زان دیده ام گریان کـنی
دنیای من در هجر تو محبوس باشد تا ابد
ایـنک که آزادم ولی فردای در زنــدان کنی
من در جواب مهر خود تنها همین بینم که تو
در عمق چشمانت فقط مهر است و این کتمان کنی!
رفتی به زیر آسمان وقتی که بارانی شده ؟
با رفـتنت باران کنی ، باران بی پایـان کنی !
میرزایی سروده شده ٨٧/١١/١٨
شبی با چشم گریان از شما دور شدم
خود ندانستم چگونه لیک مجبور شدم
مــیروم امـا دلـم گـم کــرده ام
نـاله و گـریـه ز مـردم کــرده ام
بغض دارم در گلو شیون کنم
تا دوباره دوسـتان دیدم کــنم
هق هق گریه امانم برده است
دوری خوبـان تـوانـم برده اسـت
وای از ایـن فاصـله و دیـوار ما !
میــشود آه ای خـدا دیـدار ما ؟
میرزایی سروده شده 2/11/1387
صد باده و می در طلب یار چشیدم
او دیدم و جز وی به خدا هیچ ندیدم
در غربت و تنهایی این شهر پر از دوست
من لحظه به لحظه غم بسیار کشیدم
هر کوچه و پس کوچه خلوت که برفتم
آخـر به در خــانه انــدوه رسـیدم
من نگویم که پی شادی و سر مستی نبودم
هر جا سخن عشق که شد در طلبش تند دویدم
از مقلطه بیزارم و بیهوده نگویم
در آینه من خنده ندیدنم ، که ندیدم
میرزایی سروده شده 10/10/1387
من مـســتم و بیـــگانه و درویــش
آواره غربت شده ام بیشتر از پیش
بیــداری و شـب گردی در این عـالم خـفته
دست از زندگی و بخت بدم شسته و رفته
سر در گم بی مهری این عالم فانی
که در او پیر شـدم ، پــــیر جــوانی
من و تنــهایی این ظلمــت بیــدار
هر دو بیــزار ز ایـن مردم بیـــمار
شب سحر گشت و من اما بیدار
قلـم از کاغـذ و من از هـمه بیــزار
میرزایی سروده شده ١٣/٣/١٣٨٧
باز آیـی به بـرم کـز می ما نــوش کنی
تا دلم بار دگر سرمست و مد هوش کنی
می شــود آیــا که در ایــن وادی هــجـر
گاه و بی گاه به درد دل مل ما گوش کنی
می شـود بار دگـر در رویـاء
من افسرده هم آغوش کنی
یا که خواهی عاشق رسوای خود
تا ابد انجا و آنجا خانه بر دوش کنی !
یا که نه خواهی که در هجران خود
در دیــوار دل ما سیـه پوش کـنی !
میرزایی سروده شده ۶/٣/١٣٨٧
نظرات ()