صد باده و می در طلب یار چشیدم
او دیدم و جز وی به خدا هیچ ندیدم
در غربت و تنهایی این شهر پر از دوست
من لحظه به لحظه غم بسیار کشیدم
هر کوچه و پس کوچه خلوت که برفتم
آخـر به در خــانه انــدوه رسـیدم
من نگویم که پی شادی و سر مستی نبودم
هر جا سخن عشق که شد در طلبش تند دویدم
از مقلطه بیزارم و بیهوده نگویم
در آینه من خنده ندیدنم ، که ندیدم
میرزایی سروده شده 10/10/1387