من مـســتم و بیـــگانه و درویــش
آواره غربت شده ام بیشتر از پیش
بیــداری و شـب گردی در این عـالم خـفته
دست از زندگی و بخت بدم شسته و رفته
سر در گم بی مهری این عالم فانی
که در او پیر شـدم ، پــــیر جــوانی
من و تنــهایی این ظلمــت بیــدار
هر دو بیــزار ز ایـن مردم بیـــمار
شب سحر گشت و من اما بیدار
قلـم از کاغـذ و من از هـمه بیــزار
میرزایی سروده شده ١٣/٣/١٣٨٧