شبی با چشم گریان از شما دور شدم
خود ندانستم چگونه لیک مجبور شدم
مــیروم امـا دلـم گـم کــرده ام
نـاله و گـریـه ز مـردم کــرده ام
بغض دارم در گلو شیون کنم
تا دوباره دوسـتان دیدم کــنم
هق هق گریه امانم برده است
دوری خوبـان تـوانـم برده اسـت
وای از ایـن فاصـله و دیـوار ما !
میــشود آه ای خـدا دیـدار ما ؟
میرزایی سروده شده 2/11/1387